ايرج افشار

361

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )

آداب ايرانى را خيلى خوب ياد گرفته بود . غالبا بشّاش و مزّاح به نظر مىآمد و در تمام حركات و سكنات و نگاهها و گفتگوهايش يك جنبهء ظرافت و مسخرگى وجود داشت . كلنل هيگ با همين قيافه كه عرض شد به ما نزديك گرديده دست داد و تعارفى كرد و امر داد براى ما چاى آوردند و ضمنا گفت آقاى وزير مختار عصر به گردش رفته‌اند و هنوز نيامده‌اند . بايد منتظر ايشان باشيم كه بيايند و ايشان را ببينيم و بعد به اتّفاق به مهرآباد برويم . معلوم شد ايشان هم رفيق راه ما خواهد بود . در اين اثنا ژنرال . . . « 1 » كه مردى بلندقامت ، چهارشانه و خيلى كم‌حرف و متين بود وارد شد . تعارفى كرديم . پس از چند دقيقه آمدند گفتند آقاى وزير مختار آمده‌اند . كلنل هيگ ما را به اطاق وزير مختار راهنمائى كرد و هر چهار نزد وزير مختار رفتيم . پس از طىّ تعارفات كلنل هيگ شروع به سخن كرده و داستان حركت اردوى قزاق را از قزوين به طرف تهران براى وزير مختار شرح داد و طرز بيان او طورى بود و وزير مختار طورى به بيانات او گوش مىداد و با حيرت و تعجّب تلقى مىكرد كه كار بر ما هم مشتبه شده و تصوّر مىكرديم كه وزير مختار از اين جريانات به كلى بىخبر است . كلنل هيگ بيانات خود را تمام كرد و در پايان گفت حالا قرار شده است من و ژنرال با معين الملك و فلانى به مهرآباد برويم با رئيس اردوى قزاق مذاكره نمائيم كه فسخ عزيمت نمايند و از آمدن به تهران منصرف شوند . وزير مختار هم گفت بسيارخوب و برخاست و دستى به ما داد و بيرون آمديم . دم پلّهء عمارت دو دستگاه اتومبيل براى ما حاضر كرده بودند . كلنل هيگ به ما گفت خوب است پيش از رفتن به مهرآباد پيش رئيس الوزرا برويم و دستورى از ايشان بگيريم ! ! گفتيم بسيارخوب برويم . متفقا [ 13 ] آنجا رفتيم . چند تن از وزيران هم آنجا بودند . رئيس الوزرا را به اطاق ديگر برديم و پرسيديم چه دستورى مىدهيد كه ما با حضرات مذاكره كنيم . گفت مطلب معلوم است و بايد حتى الامكان سعى كرد كه از

--> ( 1 ) . نقطه‌چين در اصل است .